|
شب نوشته های من
|
کاش میشُد کودکی را باز هم تجربه کرد٬
کاش باز هم خورشید...
از میان هفتِ کوههایی که در آن نهرهای بلند آبی پیداست...
شادمانه هر روز در دل ما٬ بذر محبّت میکاشت !!!
کاش میشُد از همان نهر بلند٬
که تا باغ سرسبز خانه کوچک ما میآمد...
و به حوض سنگی پُر ماهی قرمز میریخت...
جرعهای نوشید٬ جرعهای هم به امانت برداشت!!!
کاش میشُد در همان حوض زلال٬
لحظهای انعکاس دلِ پاکی را دید٬
که عُبور ثانیهها چرکینش کرد...
صورتی که بعدها زمانه چُروک و خونینش کرد...
و لبی که ماتم٬ آن را به لبخند دروغین واداشت...
کاش دربها همان درب چوبی میماند٬
قطرههای باران٬ "با ترانه٬ با گوهرهای فراوان"
بر بام خانه آیات نوازش میخواند...
کودک خوشباور قصّه از کجا میدانست؟
بعدها سقف خانه با بام٬ فرسنگها فاصله داشت...
کاش میشُد٬ مانند دوران کودکی
تا درخت سر باغ٬ تا دامن پُر زنبق دشت...
تا طلوع خورشید٬ تا سر کوه...
تا خدا٬ این همه راه نبود!!!