|
شب نوشته های من
|
امشب بُغضی گلویم را میفشارد...
ز چشمانم اشک خونین میچکاند...
گهی دست آلودهاش را از نوازش٬
به روی زخمهای قلبم میکشاند!!!
دگر اشکی برای عفونتها نمانده...
عفونتها مرا به مرز نیستی کشانده...
همین نیستی جان را به لبهایم رسانده!!!
دلم خونین شد از گردش خون رگهایم...
تنگنای ذهنم پر از افکار پوچ فردایم...
ندارم جز سکوت حرفی به لبهایم!!!
شب یلدای غم را امشب زنده خواهم داشت...
همه دردها و غمها را میزبان خواهم بود...
تا به لطف بُلند شب یلدا بغض گلویم آزاد گردد...
اشکهایم عفونتهای کهنهام را پاک گرداند...
و سکوت سرد لبهایم هقهقی تلخ گردد...
شب یلدای غم را زنده خواهم داشت!!!