|
شب نوشته های من
|
ز من با طعنه میپُرسند:
"اُمّید از تو دلگیر است؟!؟!"
نمیدانند که اُمّید از شرم خود سر در گریبان است٬
و دیگر نمیخواهد به چشم من نگاهی ساده اندازد...
نمیدانند من باید به فردایی بیاندیشم٬
که امروزش چنان غمگین و تاریک است...
که از فردای آن نیز بیزارم!!!
نمیدانند به غم در خواب رفتنها٬
به اُمّید نابودی غمها و ماتمها...
و صبح داستان غمانگیز دمها و بازدمها٬
چه دردی در استخوان دارد!!!
نمیدانند فردا روزی مثل امروز است...
با همان جدال ملالت بار ساعتها٬
همان خورشید دیروز٬ ماه امشب را دفن خواهد کرد...
و کاغذهای تقویم٬ جواز دفن آن باشد!!!
به ته ماننده برگهای تقویم نگاهی تلخ میاندازم و با بُغض میگویم:
"من از اُمّید دلگیرم..."