|
شب نوشته های من
|
امشب بُغضی گلویم را میفشارد...
ز چشمانم اشک خونین میچکاند...
گهی دست آلودهاش را از نوازش٬
به روی زخمهای قلبم میکشاند!!!
دگر اشکی برای عفونتها نمانده...
عفونتها مرا به مرز نیستی کشانده...
همین نیستی جان را به لبهایم رسانده!!!
دلم خونین شد از گردش خون رگهایم...
تنگنای ذهنم پر از افکار پوچ فردایم...
ندارم جز سکوت حرفی به لبهایم!!!
شب یلدای غم را امشب زنده خواهم داشت...
همه دردها و غمها را میزبان خواهم بود...
تا به لطف بُلند شب یلدا بغض گلویم آزاد گردد...
اشکهایم عفونتهای کهنهام را پاک گرداند...
و سکوت سرد لبهایم هقهقی تلخ گردد...
شب یلدای غم را زنده خواهم داشت!!!
مرا دیوانه نامیدند...
به جرم دلدادگیهایم٬
به حکم سادگیهایم٬
مرا نشان یکدیگر دادند و خندیدند!!!
مرا بیمار دانستند...
برای صداقت در حمایتهایم٬
نجابت در رفاقتهایم٬
نسخه تزویر را برایم تجویز کردند!!!
مرا کُشتند و با دست خود برایم چالهای کَندند...
به عمق زخمهایم٬
به طول خستگیهایم٬
یوسف را در چاه انداختند و تیره پوشیدند!!!
منِ بیمارِ دیوانه٬
نمیخواهم رهایی را از چاه تنهایی...
که مردن در این اعماق تاریکی٬
به از با آدمکها زیستن در باغ رویایی!!!
دل دریاییام غرقه در قطرههای اشک من...
اشک من میچکد در میان نالههای خُشک من...
نالههای خشک من عاقبت میشکند این پُشت من!!!
پشت من عمریست باردار تابوت من...
تابوت من رازدار پیکر فرتوت من...
پیکر فرتوت من داغدار ضربه باروت من!!!
ضربه باروت من اشتباهاً کُشت وجدان من...
وجدان ِ من آزاد شد از زندان من...
زندان من در اسارت میکِشد دل حیران من!!!
دل حیران من نومید شد از فردای من...
فردای من در انتظار لحظههای تنهای من...
لحظههای تنهای من یادآور غمهای من!!!
غمهای من ازدحام خلوت پنهان من...
خلوت پنهان من ٬ نالانْ چشمان من...
چشمان من آرزو دارد ببیند پایان من...
آرزو دارد ببیند پایان من...
پایان من...
من از خود شرمگینم...
خدای وجودم را امشب من شرمسارم٬
همه روح و روانم را به حراج خجالت می گذارم!!!
اگر روزی عبادت را٬
قُصور از روی جهالت کردم...
اگر روزی به پای ناخواسته به بیراهه قدم بردم...
به آن و این سرانگشت تمسخر را هدف بردم...
اگر روزی به غیر از او٬
دلم را سوی دیگر قبلهای بردم...
من از خود شرمگینم...
خدای وجودم را امشب من شرمسارم!!!
خدایا :
التماس من برای بخشایش گناهان نیست٬
من امشب می خواهم تو را دل به دست آرم...
اگر آتش٬ ابلیسِ وجودم را خاکستر می کند٬
بسوزان و تباهم کن!
من از آن بیم دارم آتشِ خشم تو دوزخ را سرد پندارد!!!
بسوزانم٬ ولی از زندان خشم خود رهایم کن.
اگر در ترازوی دادگاه رستاخیز٬
سنگینی گناهانم دلیل دوزخم گشتند...
به یاد بغض سنگین امشب من باش٬
که از کوتاهیام بسیار شرمگینم!!!