|
شب نوشته های من
|
توانم رو به اتمام است٬
تحمّل اندازهای دارد!
مرا با درد زادند و با درد خواهند کُشت...
اگر ماندم به شوقی بود برای حسّ آزادی٬
از این دنیای پُر درد شیطانی٬
تجسّم در لاشه مغزم هم نمیگنجد:
که روزی پیکر روحم بیدرد باشد!!!
خسته از مُسکّنهای دنیایی٬
عصبهای ادراک را به یغما میبرند!
ولی روحم در این زندان نفسانی٬
تحمّل میکند تب سرد و تشنّج را...
تحمّل اندازهای دارد!!!
دلم را در تنگنای سینه سردم حس میکنم٬
به سختی تنفّس میکند!
تحمّل میکند طعنههای زندانبان هَوسبازش...
تحمّل اندازهای دارد!!!
و چشمم جز سیاهی نمییابد
و خونین از منتظر ماندن٬
تحمّل میکند همه رنگ و تظاهر را...
تحمّل اندازهای دارد!!!
توانم رو به اتمام است...