|
شب نوشته های من
|
من خائنم...
با وعدههای لامحال٬
با خندههای زورکی...
بر خود خیانت کردهام!
من قاتلم...
با خنجر اُمیّد پوچ٬
در ظلمت شبهای تار...
خود را جنایت کردهام!
من نادمم...
از لحظههای بینصیب٬
در انتظار فرصتهای بَعد...
خود را ملامت کردهام!
من جاهلم...
با اشتباهات جبران ناپذیر٬
با واژه یک تجربه...
خود را طبابت کردهام!
من کافرم...
در گناهان آتشین٬
با امّید بخشایندگی...
شیطان را حمایت کردهام!
من لایقم...
لایق به فرسایش استخوان در قبر تنگ...
لایق به سوختن در شعلههای سرخ رنگ...
لایق به مرگ!!!
پنبه را از گوش من خارج کنید٬
مایلم حرفهای دوستانم بشنوم!
گره از پارچه سپّید کَفَنم باز کنید٬
دوست دارم چهرههای نزدیکانم بنگرم...
قبل مرگم هیچ کسی از دل پر غصّهام یاد نکرد٬
محفل ویرانه این دیوانه را آباد نکرد...
پیکر بیروح بر دوش٬ سنگین میکِشید
روح من سنگین نبود...
شانه خالی کردن از زندهام علّت چه بود؟!؟!
دیدهها بر تنهاییام٬ بر غصّهام نگْریستند٬
حیف آنها اشکها که بر آزادیام میریختند...
خاک سردی که چاله گور مرا پُر میکرد
خاک طاقچه انتظار من بود
حضور گرم تو تمنّا میکرد...
کاش تو میدانستی:
دل سنگت که میان من و تو مانع شد٬
سنگ گورم شد و اکنون دل تو عاقل شد!!!
من در تنهایی خویش تجربهها آموختم...
عمر من با همه کوتاهی٬
با همه اندوهی که برای اتمامش میخورد...
تجربهها به من ارزانی داشت!!!
قلب تاریک من آیا ارزش آنها را داشت؟!؟!
دیدم آن صورت پُر نور و یقین
سیرت پَست حیوانی داشت!!!
و من آن روز به این پی بردم:
" صورت و سیرت انسانها تفاوت دارد "
دریافتم هر کس صداقت دارد:
تجربه تلخ حماقت دارد!
اعتراف به حماقت خویش بسی طاقت فرساست...
دل من لیک به این بیان عادت دارد!!!
ضربهها خوردم از یکرنگی خویش
که چشم این مردم ظاهربین را:
رنگهای دروغین راضی میکرد!!!
گویی به جای دل و روح
جفتی چشم٬ عناد ایشان هدایت میکرد...
کاش چشم خود میبستند...
لحظهای میدیدند:
در زمینی با این همه رنگ:
رنگین بودن از یکرنگی سهلتر است!!!
تجربههای من قیمت بالایی داشت:
به بهای آن همه زخم
که ناامیّد از التیام٬ گسترش می یابند...
و سپیدی مو که از سیاهی دل تاریکتر است!!!