|
شب نوشته های من
|

من امروز در سینه تنگم سخنها دارم:
که مرا کم قیمت و بیمزد به دنیا دادند!
ذات من با آهن و فولاد تناقض دارد!!!
ذات من سرسبز است...
فطرتم طوفانی است...
چه شباهت دارد...؟
آهن سخت و این دلِ نازک!؟!
دیوارها هر روز٬ قامتْ افراشتهتر از دیروز به ما میخندند...
و همین است که امروز:
سخن نرمی که دلِ سنگ آب کند٬ پیدا نیست!!!
انعکاس یک حرف٬
اُمیّد بیان را از حرف دگر میگیرد...
حرف بعدی در گورستان گلو میمیرد!!!
آدمکهای کر و لال
معتاد به آهن شدهاند!
و کسی نیست به آنها گوید:
اعتیاد به آهن خانمان سوزتر است!!!
چه کسی میداند٬ شاید...
علّت مرگ آدمکها این است!!!
انعکاس صدای غمگین خودم را میشنوم...
<<<هیچ کس حرف مرا٬ از بین این همه دیوار نخواهد فهمید>>>
آرزو دارم که روزی میرسید
دل به آمال کودکانه میرسید...
دست از سر وجدان ما هم میکشید!!!
کاش باد سرنوشت که هر دم میدمید
منِ بازیچه را به هر سو میکشید...
زوزههای درد من را ز صخره میشنید!!!
کاش دست تقدیر که دنبالم میدوید
تکتک پردههای احساس را میدرید...
میایستاد و میدید از دستش خون میچکید!!!
کاش عنکبوت غم که پیله بر قلبم میتنید
از صدای پیدرپی آهنگ بالا و پایین میپرید...
صبر میکرد و میفهمید از ترس قلبم میتپید!!!
کاش روزی که روحم آتش میزدید
صدایم از درد سوختن به عرش بالا میرسید...
خدایم میآمد و روحِ سفید تازهای میآفرید!!!
کاش فردا به زودی سر میرسید...
طعم انتظار بیهودهاش را میچشید!!!
کاش فردا به زودی سر میرسید...
امشب من باید میان ما تقسیم شود...
تسهیم به نسبت عادلانه نیست٬ تسخیر شود!!!
قلمت را بردار٬
ساعت مرسوم زمانت را بنویس!
سَندت را بردار٬
نام من را بنویس٬ نام خود را بنویس...
و یک خطّ بلند...
به بلندای دیوار تنهاییام بین این دو نام گذار...
تا که پیدا نشود بر من و قلبم چه گذشت!!!
اشک خونین چشم خونبارم از من٬
اشارتهای خوشایند و آیینه نگاهم از تو...
انسداد قلب و سکته و دردش از من٬
گرمی و سرخابه خون درونش از تو...
تَرکهای عمیق و فرسوده لبهایم از من٬
خنده تلخ و دروغینش از تو...
تن رنجور و جوانمرگ از من٬
مزرعه آرامش روحت٬ مترسک از تو...
من نمیخواهم تن آزرده را...
روح سرد و وجدانی مرده را...
این همه سهم همه ارزانیت٬
نوش جانت٬ خون این قربانیات...
یاد مرگم قلب من تسکین دهد٬
خاک گورم پیکرم تمکین دهد!
گر همه رنگها یارم شوند...
روح و قلب سیاهم مایه ننگم شوند!!!
همه عمر از این میترسیدم:
نکند روزی آغاز شود...
که سلامم با خورشید٬
از دایره طنابی٬ طنین انداز شود!!!
نکند یک شبِ آلوده به صبح
چهارپایه سست بنیادی را٬
زیر پایم بنهند.
پیکر ناتوان و مصدومم را٬
بر طناب آویزند!!!
سالهای دراز عمر کوتاهم را :
از دایره سرخ نشانم دادند...
در لحظه مرگ هم عذابم دادند...
هر حادثه را گفتند و هر بار قول قصاصم دادند...
از همه حرفهایی که نگفته بودم!
قتلهایی که هرگز نکشته بودم!
صورتکهایی که در خواب هم ندیده بودم!
...!!!
یک نفر از سیل جمعیّت فریاد زد:
" این تن تنها و این همه جرم و گناه ؟؟؟ "
ضربه سنگینی قصه را پایان داد...
و هیچ کس نفهمید که من
قبل از آن ضربه سنگین مُردم!
ضربهای که تن نیمه جانم را کُشت:
ترس اثبات گناه٬ در قیامتِ فردا بود!!!