|
شب نوشته های من
|
تو که این نامه محزون مرا میخوانی:
تا کنون بودهات روزی که برای بیان احساس
مخزن قافیهات رو به اتمام رود؟
قلم پُرتوان ذوقت...
شده یکبار به تاراج کسالت برود؟
و تو ای بیخبر از روزگارِ روزت:
تا به حال اتّفاق افتاده؟
هنگام به حماقت زدن روح و دلت
دست وپایت لرزد...
نقشهات بر آب رود...
شده یک روز مسکین آرامش بشوی؟
در هر خانه زنی٬ تشویش و تشنّج یابی...
ناامید از کوی امیدواران بروی!
شده یکبار چالهات چاه شود؟!
فریاد رَسن از عمق وجودت بدهی...
انعکاس صدای ملعون خودت را شنوی!
شده یکباره همه پنجرهها ناگهان دیوار شوند؟
همه سیاه دیوان بیدار شوند...
تابوت نابودیات بر دوش آنان بینی!
آّه اگر یک چکّه از دریای این حادثهها٬
صورت خواب شیرین شبت را خیس کند...
نا امید تر از من بودی...
در هذیان کابوس شبت٬ مرگ را میخواندی!
هر ترانه خنجری است بر قلب پاره پارهام
یاد من میآورد آن غم که از یادم بردهام!
غرق افکارم میکند این نغمههای موسیقی
این چنین حاصل میشود آزردگی!
صحنهها از پشت چشمانم چه راحت میروند
بیگناهند٬ نمیدانند روحم آتش میزنند!
حسرت و افسوس بر روزهایی که گذشت
ارزش حالم ندانستم چه ارزان درگذشت!
غافل از حال کنونم بودم و دیروز شد
پوچی آینده بر امید امروز پیروز شد!
اشتباه از من و گناه از قلب آشفته بود
کاش انفصال در اتّصال و در نطفه بود!!!
ساز دل را بر نوای غم هماهنگ میکنم
خون دل خورده و بیخود رقص مرگ میکنم!
و تو ای معشوقه بیجان بیا و بنشین
رقص مرگ مرا امروز از نزدیک ببین!
پستی و بلندی شعر من و رقص و موسیقیام
اتمام رسید و هموار شد خطّ قلب زندگیام!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ