|
شب نوشته های من
|
من از این بازدم و دم به ستوه آمدهام!
که چرا باید نفس را درون و سپس بیرون داد؟
که اصلاً فلسفه زیستن من در چیست؟
من از این عمر دراز به ستوه آمدهام!!!
و کدامین ساحل آرامش؟
تن مخدوش مرا
بیانگیزه و بیقصد در پناه خود میگیرد!
و کدامین مرهم؟
زخمهای مرا
بیترس عفونت در بر خود میگیرد!
و مرا نیست تک درختی...
که تن غم سوختهام را از خورشید...
بیدغدغه و بیمزد حمایت سازد!!!
تن آزرده و مجروحم را
میسپارم بر موج
که مرا بر ساحل آرامش روحم ببرد...
ای دریغا
سنگهای فرسایش
راه آرام عبورم را
بر من و روح و تنم میبندند!!!
و یک برخورد سنگین...
و گشایش چشمهای غمگین...
و حسرت یک لحظه رویای رنگین!!!
ای دریغا در سقوط زندگی افتادم...
از چاله در آمدم و بر چاه افتادم...
کاش یک دم٬ دم میرمید از بازدم!!!
و سرانگشت تفکّر مشغول٬
به راستی به کدامین راه باید رفت!؟!
زمان هم از تعلّل من دلگیر شد...
هر چهار گزینه از انتخابم سیر شد...
ترس گذر ثانیهها با آرامشم درگیر شد...
نفرین به نَفَس کین مرا تقدیر شد!!!
گیج و گمراه شدم در این سراب:
خَبط و افسون و دروغ است و صواب...
ننگ و نیرنگ است و درست است و خراب...
اجر و زجر و پاداش است و عِقاب است و عذاب!!!
از این گیجی و گمراهی به تنگ آمدهام...
سرافکنده از امتحان به ننگ آمدهام...
نبض تصمیمِ جهت٬ لحظهای درنگ آمدهام...
خستگی تنها رها کردم و با پای لنگ آمدهام!!!
میشوم غرق در باتلاق زندگی...
مُردگی صدها شرف بر زندگی و بَردگی...
دل رهایی را آرزومندم نه این دلدادگی...
نیست در چَنته خدا را جز شرمندگی!!!
نیست امید صبح سپیدی بر روز تارم...
چراغ رو به خاموشی را بر زمین سنگدل میگُمارم...
مداد سیاهم را بر روی انتخابم میگذارم:
< من به خلوت در اتاقم عادت دیرینه دارم!!! >
در ورقْ کاغذِ کاهی بیخطّی...
شطرنج زندگیام آغاز کردم!
با پانزده مهره بینام و نشان...
آهنگ مبارزهام را ساز کردم!
من تهی بودم از هر رنگ سیاه
و همین بود عامل بدبختی من:
که شب یاور مهرههای مشکی است...
و همین شد که شبی:
هشت سیاهپوش سوار
همه هشت سرباز مرا
به سرنیزه غفلت کشتند!!!
اسبهای من را خَستند...
قلعه محکم رخهایم را
عاجهای هر دو فیل من بشکستند!!!
و وزیرم که شبی:
ترس اسارت به تنش باخته بود
و مرا مبلغ آزادی خویش یافته بود
چه خیانتها و چه غارتها کرد...!!!
و کنون چندین سال است که من
در سیاهچال همان کاغذ بیخط و نشان
فریاد غم و افسوس بر لب سردم دارم!
و چه حاصل باشد از این همه فریاد و فغان
که عُمق سیاهچال اُمیدم از تَن بیشتر است!!!
تمام لحظههایی که نفس بر میخاست...
همه در مجلس امروز نظر میدادند!
همه الفاظی که ز لب٬
همه حرکاتی که ز دست٬
و جست وخیزهایی کز پا
یار و همراه تمام لحظههایم بودند:
یک صدا و دست به دست و هم پا
نقشه انتقام مرا نشان هم میدادند!!!
(و چندین لحظه سکوت...
به احترام همه لحظههایی که هدر میدادم!!!)
همگی بر زجر من نظر مثبت دادند!!!
لحظههایم همه طولانی و ساعت گشتند.
هر ثانیهام زنده میکردند و سپس میکشتند
دستها تیشه سنگین به ریشهام زدند
و دو پایم که مرا:
به اسارت و حقارت بردند!
و لبم در تک تک این ثانیهها
از طلب یاری و توبه خودداری کرد...!!!
و چنین است که مرا جز غم و زجر همراهی نیست
کاش میشد بغض را لااقل آزاد کرد
افسوس که هیچ اشک و آهی نیست...!!!
سالها بر قدم این راه شدیم
کوهی از سنگ بودیم و کاه شدیم
زندگی در قفس را عادت خود کردهایم
شاه داستان بودیم و اکنون بردهایم...
روزهایی که برفت...
سالهایی که برفت...
و همه در پی انتظار فردا به ناحق بگْذشت!!!
آسمانها را در زمین لنگ لنگان آمدیم
بالهای پرواز را در قفس شرمندهایم
لذت پرواز را با دام و دانه تجارت کردهایم
خویش را بازیچه دستان حقارت کردهایم...
روزهایی که برفت...
سالهایی که برفت...
یوسف دل در چاه خیانت به انتظار بنْشست!!!
خستگی حاصل شد از این احساس خوار
بال مرغان در قفس ناید به کار
کوسه٬ سرخْ ماهی شود در برکه بیراه فرار
ضربه سنگین موج میگندد در حصار!!!
خودکشی حسّ تنفّر از خویشتن است...
شوق رهایی از دنیای سنگدل است...
که اگر جهنّم مأمن این تن باشد٬
دستِ کم تن میسوزد و روح آرام است
که چه حاصل باشد از آرامش تن!؟!
خودکشی یعنی خود را در خویشتن طرد کنی...
عشق خود را بُکُشی٬ خاطرهها سرد کنی...
که اگر مدفن عشق دل باشد٬
خنجری میباید...
که تهی سازدش از هر چه دروست!!!
آستینِ جرأت را تا جسارت میزنم بالا...
پرچم صبر را تا بیقراری میآورم پایین!!!
خاکستر سوزان دلم بر سر خود میریزم٬
خود را بیخود شده از خویشتن و خویش دشمنِ خود میبینم !
میشوم در گور افکارم نگون٬
میزنم خنجر دل٬ غرق شود تن در جوی خون٬
میشود کم رنگ و کم رنگتر دنیای دون!!!
"خودکشی عادت دیرینه من خسته دل است..."
غیر از من و دل هیچ کسی اینجا نیست...
قلمم گر قاضی محکمه شد بیجا نیست...
فصل "من کیستم؟" را تا به اکنون دیدهای؟!
قصّه "آمدنم بهر چه بود؟" را بشنیدهای؟!
من با ته ماندهام از جرأت خویش٬
اعتراف خواهم کرد:
بوی تکرار میآید به مشام...
و لحظههایم از لحظه قبل وراثت دارند!!!
دنباله داستان غرایز را
کورکورانه تبدیل به عادت کردم!!!
و شکستم و افتادم و نمیدانستم
مرگ خاموش بر این نحو دلالت دارد!!!
شکّ محزونی باتلاق افکار من است:
"آمدن من آیا بیهوده است؟"
من نمیخواهم...
بیهودگی زیستنم٬
بیهوده آمدنم را تداعی سازد!!!
من نمیخواهم...
بیهودگی رفتن من٬
بیهودگی زیستنم را تسلّی باشد!!!