|
شب نوشته های من
|

چهارچوبی سنگین
افکار مرا در بر خود میگیرد...
التماس استخوان ذهنم
دست خواهش تفهیم به سویت دارند
ساده از شنود این صدا میگذری!!!
قرنطینه ذهن و باورهایم
دیدار تأیید تو را میخواهند
بیخیال ساعت٬ گذر ثانیهها مینگری!!!
چشمهای انتظار و تردید
لبخند تشریف تو را میجویند
خمیازه مأیوس مدام ارمغان میآری!!!
با شوق تشنهام و دریای سراب وجودت چه کنم؟
با نیاز حضور و سرعت سرسام عبورت چه کنم؟
با اندک وقت و حجم بسیارْ عجولت چه کنم؟
کاش میشد به همان سادگی حرکت دست...
ساعت عمر را در عقربه مرگ تنظیم کرد!!!