|
شب نوشته های من
|
و عجب حادثه تلخی بود:
لحظهای که وجدان من از کار افتاد...
و چه سخت و عذابآور بود!!!
بزمهای مرگ و عذاب
سلسله تلخِ حماقت٬ تردید!!!
هفت روز پی در پی:
ناخن حادثه را دعوت پهنه صورت کردم...
مهمان را سیر از دل آتش زده خود کردم...
سیراب ز خون دل و خون جگر خود کردم...
خِرمن روحْ آتش زدم و خاکستر آن بر تن مهمان کردم...
مرگ مغزی حاصل آن حادثه بود
وجدانی بیمار عاقبت فاجعه بود
ای کاش فرصت آن لحظه نبود!!!
آرزوی مرگم...
ابعاد وسیع قبرم...
خاطرات سردم...
طعنههای دردم...
غم باد دل افسرده و تنگم...
مغز بیروح چه رغبت به تنفّس دارد...
قلب من بر تپش خود لجاجت دارد!!!
زندگی داستانی کوتاه است
آدمکها در پی سیمرغ بلورین دروغین هستند
که بر تقویم دفترشان ثبت کنند
و بدان فخر فروشند و از آن قدرت و ثروت یابند!!!
خسته از هنرمندانهترین نقش "قربانی" زندگیام
بر طاقچه یاد ذهن آشفته خود مینگرم:
سیمرغهای ملعون:
بیرحمانه به من میخندند...!
و چه زیبا و هنرمندانه:
تن بیجان خیمه شب بازی من
رخهای تماشاچیان را مات میکرد!!!
صوت منفوری گوش تکرار مرا میآزُرد:
"که عجب بازیگر قهاری بود..."
قلب خونین از حادثه ضربه قربانی کُش٬
آماده ضربه بازی فردا میشد!!!
و چنین است و چنان...
سالها چنین است که میانجامد!!!

نفرین به تو باد ای چشم:
گر صحنه کانونت٬ بر حافظهام ضبط کنی!
نفرین به تو باد ای گوش:
گر به هر آوایی٬ پرده صوت خود رعشه دهی!
نفرین به تو باد ای لب:
گر ناگفته خود٬ گفته به ز نگفتن یابی!
نفرین به تو باد ای دست :
گر کوله بار گذشته بر پشت من حمل کنی!
نفرین به تو باد ای روح:
گر خواب مرا بر غم و اندوه تعبیر کنی!
نفرین به تو باد ای دل:
گر خود را مأمن این کس و آن کس سازی!
نفرین به تو باد ای من:
گر اعضا و جوارح خویش نفرین کنی!
نفرین به تو باد ای من!!!
نفرین به تو باد ای تو !!!
نفرین همه را...
نفرین همه را...
مرهم درد دل من مرگ من است
زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است...
وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود مي بينم!!!
بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث
تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث...
وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بينم!!!
دعوت مرگ من امروز گواه درد است
سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!!
و به پايان سفر نزديکم
و من از جمع شما خواهم رفت!!!
میروم تا هم آغوشی مرگ٬
تا هجوم هجرت٬
تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!
و چه احساس لطيفی است عروج!!!
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بينم!!!

دادگاه تولد٬ رسمی است...
و من اما مظنون !!!
جایگاهٍ محکوم٬ بی صبرانه مرا می خواند
و دگر نیست توان رفتن
و من اکنون باید سوگند دروغین دگر یاد کنم!!!
مدرکٍ محکم و شاهدان و قاضی پرونده
بر جرم ناکرده من دلالت دارند!!!
عاقبت محکوم شدم!
و عجب لحظه منفوری بود:
وقتی که تبعید به دنیایم کردند!!!
و چندی که گذشت...
نوزادی به دنیا آمد...
گریه های دل غمگین مرا :
کودکانه٬ خواهش قوت و شرط ولادت خواندند!!!
حکم من بر پیشانی من حک شده است:
تبعید تا لحظه مرگ!!!
و چه تبعیدگاه بعیدی است زمین...
چه کسی می داند که من