|
شب نوشته های من
|

لحظهها در حسرت مرگ میگذرد...!
و چنان تاریک است:
که به دنبال یک تابش نور٬
قدم از اِقدام بعدی خود میترسد!
و چنان لبریز است:
کاسه صبر وجود سردم٬
تاب بیتاب من از تاخیر مرگ است که میرقصد!
و چنان سنگین است:
حجم آلوده مهمان قفس سینه من٬
و ز طعم غصب میزبان خود سخن می گوید!
و چنان رنگین است:
مار خوش خطّ و نگار تن افسرده من
مار رنگین تنم٬ خون رگهای مرا میبلعد!
و چنان غمگین است:
چشمهای خسته لحظههای تکرار٬
که به تکرار عمل عادت معهود خود میگرید!
... لحظهها در حسرت مرگ همچنان میگذرد!
خفقان است و سکوت:
و تحرّکْ تردید
ز نوای تپش آهنگین
قلب ها از ساز شدن سکته خود ﻣﻰترسند!!!
و تخیّل در خواب
که ز تزریق سُرُم درد
دیو داستان به خواب ابدی مشغول است!!!
و تفکّرْ مجروح
ز فشار صلح آمیز نیزه های جنگ
به همان تنگنای محدوده خود ﻣﻰبالد!!!
و تقّربْ تبعید
خطرِ سوژه تَمسخُر بودن
که تمّدن افزون شما در بُعْد است!!!
و تعهّدْ تهدید
تعهد تابع زمان است و مکان
و کنون عهد بی عهدی و پیمان است!!!