|
شب نوشته های من
|
آسمان روزی جایگاهم بود
بلند آسمان فرش زیر پایم بود!
دام تو بر روی زمین دیدم...
اوجم کم شد...
تا که بنشستم و این شوق ماتم شد!
و حماقت و حماقت...!!!
که دیدم این دام ندارد دانه
و باز هم بنشستم...
دیدم محال است حتی یک روزنه
و باز هم بنشستم!!!
و حماقت و حماقت...!!!
سالها ﻣﻰگذرد
و تصور کن:
چه تلخ است تیز پروازی اسیر دام باشد
چه تلخ است...
داغ پرواز به این دل مانده
اسارت، شوق پرواز ز بالم رانده
و من اکنون تنها همین شعر به یادم مانده:
شوق پرواز ندارم
دست و پایم بسته است
علم پرواز دانم و بالم خسته است...!!!
و حماقت و حماقت...!!!
ﻣﻰدانم...
ﻣﻰدانم بعد هر خنده من گریه ای طولانی است
من پس از هر خنده خود ﻣﻰترسم
که دگر اشک ندارم که رها سازم و در نوبت خنده دیگر باشم!
و ترکهای لبم
اشکهایم را به اسارت بردند!
ﻣﻰدانم...
ﻣﻰدانم قلب من خاموش است
و هرزگاهی ﻣﻰگردد تپشی
تا که من باشم و زجرم بدهد!
دنده های قفس سینه من
بطن من را بستند!
خنده تلخ من آیا خبر از درد درونم دارد؟!
تو نخواهی فهمید:
بطن من را بستند
اشکهایم را به اسارت بردند!!!
زیر لب ﻣﻰخندم...
در دلم ﻣﻰترسم!!!
خسته ام...
خسته از تکرارهای بیهوده...
خسته از نفسهای عمیق و سرد و مرده!
و چه حجمی دارد: حجم تنهایی من،
حجم تنهایی من، قدر رویاهای نابود من انبوه است
حجم تنهایی من زیاد است، زیاد...!
و چه طعمی دارد: طعم تاریکی من،
طعم تاریکی من، طعم خون ساکن رگهای من است...!
من به تنهایی و تاریکی محکوم
ناتوان و مصدوم
باید این راه را تا آخر خطش بروم!
نیست امیدی هر چند
باید اما بروم
بروم، گر چه ﻣﻰدانم نیست سرابی پیدا
نیست حتی کابوس شهری زیبا
گر چه ﻣﻰدانم دیر یا زود غزل خواهم خواند...
و من اکنون در راه
و هم آغوشی سرما
باید اما بروم...!

و چه تنهایی شلوغی است تنهایی من!
آن زمان که اطرافت پر است از دوستان خوش سخن و رنگین پوست
که از رنگین بودن آنها به تنگ آمدی و در حسرت یک رنگ بودنشان سینه ات مالامال غم است!
کاش ﻣﻰفهمیدند که : "قالی از صد رنگ بودنش زیر پا افتاده است"
کاش ﻣﻰدانستند باید دوست بود تا اینکه از دوستی سخن گفت.
کاش معنی این پیمان مقدس را ﻣﻰدانستند.
و من اکنون ﻣﻰفهمم که چرا درد را باید با چاه گفت!
و این روزی است که در ازدحام تنهایی خود غرق ﻣﻰشوم!!!